همان غزل که نوشتی درون چشمانت
و بعد از آن گل سرخی جوانه میگیرد
ولم نمیکند آن خاطرات پر احساس
که لحظه لحظه دلم را نشانه میگیرد
هوا هوای چموشی ست روح باران هم
از این هوای غریبه میانه میگیرد
کسی نخواست بفهمد چرا دل شاعر
ز دست محفل انس شبانه میگیرد
در آن غزل که نوشتی چقدر معصوم است
پرنده ای که زدست تو دانه می گیرد
تو را به جان غزل های خستگی هامان
به آن تبی که ز چشمت زبانه میگیرد
بدان که وقت عزیز ستاره گشتن را
نوشتن غزلی از شما نمیگیرد
خدا کند که پرنده رها شود از درد
همان پرنده که بی تو بهانه میگیرد...
ما را در سایت تا کجا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 157